Wolf Of NiGhT

gorgi ke har shab be donbale tomeye khod migardad

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای

خوشبختی خودت دعا کنی؟


ای آسمان به سوز دل من گواه باش ، كز دست غم به كوه و بیابان گریختم‎ ‎داری خبر كه شب همه شب دور از آن نگاه ، مانند شمع سوختم و اشك ریختم؟

از اقایون محترم خواهش میکنم شماره هاتونو نزارین

چون با شما تماس گرفته نخواهد شد فقط به خود زحمت

میدهید 


نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 1:38 قبل از ظهر توسط رها| |

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد

چرا نگاه هايت انقدر غمگين است؟

چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است؟
اما افسوس ...

هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره

آري با تو هستم ..

با تويي كه از كنارم گذشتي 

************

************

وحتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشمهایت همیشه بارانی است

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1392ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط رها|


کاشکی دوست نداشتم

اونوقت می تونستم مغرور از کنارت رد بشم بدون اينکه نيم نگاهی بهت

بندازم ...

کاشکی دوسم داشتی

اونوقت وقتی باهات حرف می زدم به چشام نکاه می کردی نه لبام ...

چقد جای وجودت خالیه کنار تنم ...

جای دستات خالیه توی دستام ...

چقد آروم قلب هزار دریچه منو تصرف کردی !

و چه آسون همه بهونه هام رو یکی کردی !

کی گفت اگه بری عشقتم می بری ؟

تو رفتی و هر روز ديوونه تر شدم واسه شنیدن زنگ صدات ...

سنگينی نفسهات ...

و اون احساس بی ثبات

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1392ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط رها|

من فقط می دانم حکمتی بود در این آمدن و رفتن تو 

                                                           ما از آن بی خبریم


نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط رها| |


شدم آه و چشمم هر دم نمور است 

                    

چقدر این لحظه ها از عشق به دور است


کجایند روزهای پر ز عشقت

                     

کجایند گریه ها و خنده هایت


چی شد شب گریه ها و خنده هامون

                    

چی شد ؟ کی کردما رو  از هم جدامون


دلم تنگ و چشمم گریونه هر دم

                    

خدایا این جدایی کی شود کم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط رها|


اینکه چقدر از آنروز ها گذشته ،
یا اینکه چقدر هر دویمان عوض شده ایم،
یا اینکه هرکداممان کجای ِ دنیا افتاده ایم...
اصلا مهم نیست.. !
باز باران که ببارد ،
هر وقت که میخواهد باشد ،
دلم هوایت را میکند ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392ساعت 5:3 بعد از ظهر توسط رها|


دلت که تنگ یک نفر باشد!


خود خدا هم بیاید تا خوش بگذرد و لحظه ای فراموش کنی فایده ندارد


تو دلت تنگ است!


دلت برای همان یک نفر تنگ است …


تا نیاید


تا نباشد



هیچ چیز درست نمی شود …!!


غصــه نخــور ؛

کنــار آمـده ام بـا نبـودنت . . .

.

.

.

.

.

 خیلـی که دلـم بگیـرد ، گریـه میکنـم


خندیدن، خوب است . قهقهه، عالی است


گریستن، آدم را آرام می کند


اما...


لعنت بر بغض


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط رها|


جلسه محاکمه عشق بود  
                                                                 

و قاضی عقل
                                         

  و عشق محکوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
                                       

   يعنی فراموشی
                                        

  قلب تقاضای عفو عشق را داشت
                                    

      ولی همه اعضا با او مخالف بودند
                                   

        قلب شروع کرد به طرفداری از عشق                                        

 

*آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی ديدن او را داشتی*
    

  *ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنيدن صدایش بودی*
                          

*يا تو ای لب مگر تو نبودی که در آتش بوسه زدن به او مي سوختی*
                       

*دستها،پاها و ... با شما هستم حالا چی شده اين چنين با او مخالفيد
                            

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردن  

 

تنها عقل و قلب در جلسه ماند                                               

 

عقل گفت: ديدی قلب همه از عشق بی زارند
                             

ولی من متحيرم با وجودی که عشق بيشتر از همه تو را آزرده
                             

چرا هنوز از او حمايت می کنی
                             

قلب ناليد : که من بدون وجود عشق ديگر قلب نخواهم بود
                            

و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانيه کارثانيه قبل را تکرار می کنم
                          

و فقط با عشق می توانم يک قلب واقعی با شم
                          

پس من هميشه از او حمايت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم..



تقدیم به اونی که هنوز فراموشم نکرده

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط رها| |


وقتي يه بار از يه نفر ضربه ميخوري

درست مثل اين مي مونه كه با ماشين

بهت زده و داغونت كرده ولي وقتي ميبخشيش

درست مثل اين ميمونه كه بهش فرصت ميدي كه

دنده عقب بگيره و دوباره از روت رد بشه

تا مطمئن بشه چيزي ازت نمونده


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط رها| |


دل به چشمای تو بستم تو شدی همه وجودم

عشق تو باور من شد با تموم تاروپودم

هرکی اومد سر راهم چشمامو بستم و ندیدم

عکس تو توی دست من بود تورو با دلم خریدم

برای نفس کشیدن عشق تو دلیل من بود

بودن تو پیش چشمام خواب و رویای شبم بود

من همه ترانه هامو واسه چشم تو نوشتم

ندونستم تو غروبی وای چه تلخه سرنوشتم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط رها|


عشق یک چرخه است:

وقتی عاشق می شوید، صدمه می بینید.
وقتی صدمه می بینید، متنفر می شوید.
وقتی متنفر می شوید، سعی می کنید فراموش کنید.
وقتی سعی می کنید فراموش کنید، دل تنگ می شوید.
وقتی دل تنگ می شوید...
 

در نهایت دوباره عاشق می شوید.


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط رها|

به ارتفاع ابديت دوستت دارم


وقتی دقیقه ای شنیدن صدای بهشتی ات

زندگی را

تامرز های دوزخ می لغزاند

دیگر نازنین من

چه جای اندوه

چه جای اگر

چه جای ای کاش

ومن

این حرف آخر نیست

به ارتفاع ابدیت دوستت دارم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط رها|

چو هستی را رقم اغاز کردند
به نام عشق دفتر باز کردند
به عالم گر نبودی عشق را نام
کجا این نقش رنگین ساز کردند
اگر عاشق نبودش عشق جانسوز
کجایش در حریم راز کردند
خدا عشق است و معشوق است وعاشق
به عاشق عشق را دمساز کردند
نیاز عاشقان خود ناز معشوق
که در عشق این نیاز و ناز کردند
ندانم انچه دانم از تو دانم
تورا با جان من انباز کردند
غم هجران دل با ناله عود
از اول همدم و همراز کردند

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط رها|

تویی که همزاد منی

به من بگو خونه کجاست؟

مرزه میون من و تو

کجای این پنجره هاست؟

به من بگو خونه کجاست تو این شبای توبه تو؟

ریشه ی دلتنگیه ما

توی کدوم خاکه؟.... بگو

کنار تو دریای ام

که از شبو طوفان جداست

هرجا منو تو باهمیم

گستره ی خونه ی ماست

دوره منوعطرخودت

حصاری از رویا بچین

خونه همینه...نقطه ای

فراتر از خاکو زمین

تویی که همزاد منی

به من بگو خونه کجاست؟

مرزه میونه منوتو کجای این پنجره هاست؟

۲

چشماتو ببند اروم

دستاتو به من بسپار

فرصت بده عاشق شم

لبخند بزن یکبار

از وقتی طلوع کردی

غرقم تو هوای تو

فرصت بده این خورشید

پرپرشه به پای تو

اغوشه تو دنیامه

نازدونه گله بادوم

سرمامو تحمل کن

اروم بخواب...اروم

باتو همه تکراه

بیداریه اتیشم

امابدونه تو هرثانیه کم میشم

چشماتو ببند اروم

دستاتو به من بسپار

فرصت بده عاشق شم

لبخند بزن یکبار

۳-حرف های منـــــــــــ برایــــــــ------تــــــــــــــــــــــــــــــو

اومرده است اوپشت ابرها و ثانیه ها....مادرم سیب میچید وقتی خبر مرگش را به اودادند

سیب از دسته مادرم افتاد وکمرش شکست...

اومرد وقتی من داشتم یادمی گرفتم چهره اش را از برشوم.....واورفت

می ترسم چهره اش ازخاطرم پاک شود

وقتی رفت دستان زمین گرم بود و جگراسمان داشت می سوخت

چرا اسمان به زمین نیامد؟

چراباران نبارید؟....چرا خدا مرا دوست نداشت؟....چرا کاری نکرد من هم دستانش را بگیرم؟

چرا کاری نکرد دله دنیا بشکند؟....چرا زمین را نبرد؟...مردم شهر را نبرد؟....عروسک های خواهرم را

نبرد؟...مرا نبرد؟....چرا اورا از من گرفت؟.....چراااااااااااااااااااااااا؟....چرا من اینقدر دلتنگ اوهستم؟...چرا خدا

 مرا دوست ندارد؟...چرا اجازه داد اوبرود؟

ومن می ترسم

که سیب از دستم بیفتد.....

نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط رها| |

دیگه هیچ وقت ساعت ۷ تکرار نمیشه.........که بیایم پیشت.....

ای روزگار

دیشب اولین شبه بی تو بود.......من گریه می کنم.....تو می خندی.....خدا دستاتو گرفته

دسته منم از آسمون کوتاست

و

می ری.....

خیلی دلم برات تنگ میشه...خیلی

""""""""""""از خانه بیرون میزنم اما کجا امشب؟

شاید تو می خواهی مرا درکوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها زیر درخت شب

می جویم اما نیستی در هیچ جاامشب

ای ماجرای شعر و شب های جنون من

آخرچگونه سرکنم بی ماجرا امشب؟

هرشب صدای پای تو می امد از هر چیز

حتی زبرگی هم نمی آید صدا امشب

حال سایه ای دیدم شبیهت نیست...اما حیف

ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

گشتم تمام کوچه ها را یک نفرهم نیست

شاید که بخشیدند دنیا رابه ما امشب

طاقت نمی ارم توکه می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی توتا امشب

ای ماجرای شعرو شب های جنون من

آخرچگونه سرکنم بی ماجرا مشب؟ """""""""

نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط رها|

سخت ترین دیدار....دیدار اونی که به جای همه عشقی که بهش دادی یه قلب

زخمی برات یادگار بذاره و تو نگاهش کنی و باز مثل روز اول دلت بلرزه و حس

کنی هنوزم دوسش داری.... بخوای همه تنهایی رو که به امید برگشت دوباره

تحمل کردی تو گوشش فریاد کنی اما حتی نتونی.... به چشماش نگاه کنی که

بفهمه با همه بدیهاش هنوزم با همه قلبت دوسش داری اما ببینی چشاش داد

می زنه که دلش ماله یکی دیگه اس.... تمام روزهایی که تنها بودی.



 چی بگم از کجا بگم/ دردمو با کیا بگم

بهتره که دم نزنم/حرفی از عشقم نزنم

از عشقی که گم شدورفت/عاشق مردم شدورفت

عشقی که بی فروغ نبود/برای من دروغ نبود

بغض نشسته تو گلوم/وقتی نشستی روبه روم

من از خودم چرا بگم/می خوام از اون چشا بگم

خیره تو چشم مست تو/دست میدم به دست تو

دل از زمونه می کنم/حرف دلم رو می زنم

چه حالتی داره چشات/نرگس بیماره چشات

چشم تو خوابم می کنه/مست و خرابم می کنه

وقتی نشستی روبه من/از عاشقی بگو به من

بذار چشات دل ببره/این جوری باشه بهتره

چشات اگه پس نزنن چشمای سرسپرده مو

میشه فراموش کنم خاطره های مرده مو


نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط رها|

قسم به عشق پاکم به خاک

قسم به عاشقان و قلبی ناب

قسم به قول و قلب و عهدمون

قسم به عاشقی که بی معشوق پریشان میشود

قسم به آن دلبازی و دلداری ها

قسم به آن دلنوازی و دلواپسی ها

قسم به آن عاشق و دلباخته

قسم به آن مجنون دلسوخته

قسم به عشق بازی،خسرو و شیرین

قسم به بنده نوازی های تلخ و شیرین

قسم به شکسته دلان بازار بی وفایی

قسم به رنجبران بی پناهان و درماندگان

قسم به شب سیه

قسم به کیهان بی کران

قسم به آستانه ی طولانی درد و رنج

قسم به عذاب و غصه و غم

من،تو را بس دوست می دارم

تو را از همه عالم جدا میدانم

مبادا..در دیار بی وفایی

جدا از مهر و محبت و روز خوش آشنایی..بروی به خاموشی

رهسپار راه بی پایان عشق بمان...که این راه مقدس است

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط رها| |

◄◄◄ دوســتـــ♥ــای گلـم...

♥زیاد مهمونتون نیستم...

♥دارم میرم...

♥معلوم نیست کی بیام...

♥دلم براتون تنگ میشه....

♥دعا کنید برام...


♥همتونو دوست دارم♥

♥امیدوارم در تمام مراحل زندگی موفق باشید...

♥یادت باشه چون دوست منی پس محکومی به شاد بودن...

♥می دونی که

√ √ ناراحتم اگه ناراحت باشی...

♥پس خوش باش...

♥پروردگارا دوستانی دارم که در اعماق قلبم جای دارند ندیدمشان ولی ...

♥حسشان که کردم...

♥ای مهربانترین آنها را نگه دار باش...آمـین♥

به خاطر دوست داشتنت خجالت نکش ؛ اونی باید خجالت بکشه ، که میدونه دوسش داری اما .... دوست داشتن "بلد" نیست



باز سرفه های خشک سیگار!
مستی بی وحشت...
ساعت 12 شب؛
خیابانی آرام،
خاموشی سگ ها
روزهای بی خاطره
،
دلتنگی مدام،
تنهایی
فکر
،
فکر
؛
فکر!

دلم
پُر است
پُر پُر پُر

آنقدر که گاهی
اضافه اش از چشمانم میچکد !
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 2:18 قبل از ظهر توسط رها| |

اگر فکر مي کني که رفتنت باعث شکستنم مي شود.


اگر فکر مي کني که از پس رفتنت اشک مي ريزم.


اگر فکر مي کني که با نبودنت لحظه هايم خالي مي شوند.


اگر فکر مي کني که هر لحظه دلم براي بوسه هايت تنگ مي شود.


اگر فکر مي کني که بي تو مي ميرم.


بسيار درست فکر کرده اي.


خب تو که مي داني نبودنت را  تاب نمي آورم....


    پس بمان .......


 می دانم روزی از کوچه دل تنگی هایم گذر خواهی کرد
من آن روز کوچه را با اشک هایم آب خواهم داد
تا بوی خوش آمدن یار همه را با خیر کند
و به انتظار دیرینه من پایان دهد
و من تو را
عشقت را
حتی دوست نداشتن هایت را
در سینه ام
در خیالم
در روحم

حبس خواهم کرد.

من، با تو بودم و تو، از من چه دور بودی                          
ای کاش تو هم مث من کمی صبور بودی
نگاه من به چشم تو، اما نگات جای دیگه                          
دلم با حرفای تو بود،دلت با حرفای دیگه
اولا میگفتی به من"فرشته ی خدا شدی"                         
اما نفهمیدم چرا تو از دلم جدا شدی
من واسه تو یه عکس شدم،تو واسه من یه بت شدی           
نگو که عاشقم بودی،نگو تو عشق فدا شدی
وقتی شروع شد قصمون گفتی به من "دوسِت دارم"             
اما نگفتی" خیلی زود، تو رو تنهات میذارم"
گفتی به من" مهتابِ من از عشق سیرت میکنم"                  
نفهمیدم معنیشو که، این بود "اسیرت میکنم"
گفتی که" میدونی چرا من فقط عاشق شبام؟                       
چون که چشای تو فقط چراغ میشه شبا برام"
آره گفتی خیلی از عشق و محبت                               
گفتی از نجابت و مهر و صداقت
گفتی اما خودِتم باور نداشتی حرفاتو                            
نمیدونستی به کی باید بگی دروغاتو
اما من تموم حرفای تورو از بر شدم                            
من همه دروغاتو باور شدم.


نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط رها|


وقتی لحظه مرگم فرا خواهد رسید
وقتی که دگر دست از دنیا خواهم کشید
وقتی که دگر روی ماهت را نخواهم دید
وقتی که دگر دیده از جهان خواهم بست
تو مرا غسل و کفن کن
تو مرا آرام در خاک کن
تو برایم بی صدا اشک ریز
هنگام آمدن بر روی مزارم بیاور برایم شاخه گل عشق را
هنگام رفتن ببوس بالین خاک را.

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 8:54 بعد از ظهر توسط رها| |

مادر ، ميخواهم با اشک هايم ، گلي بپرورم


به رنگ خون دل وبه قامت هزاران دريغ و آه


و در روز مادر بر مزارت گذارم



مادر ، در اين روز ، آهم را بنگر و دريغم را شاهد باش.


هنوز باور ندارم که تو رفته اي.


هنوز دست احساس تو را حس ميکنم


تو زنده اي ...




می آیی و به آرامی از کنار وجودم میگذری

میگذری و به آرامی در جاده ی سرد فاصله ها قدم میزنی

قدم هایت را میشمارم

یک دو سه ....

چقدر دور میشوی

چه بی صدا

نمی دانم به دنبال تو قدم بردارم یا ثابت بمانم

این بار تو بگو

بمانم یا بیایم؟؟؟؟


نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط رها|


 دو قطره آب كه به هم نزدیك شوند، تشكیل یك قطره بزرگتر میدهند...

 اما دوتكه سنگ هیچگاه با هم یكی نمی شوند !

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم،

فهم دیگران برایمان مشكل تر، و در نتیجه

امکان بزرگتر شدنمان نیز كاهش می یابد...

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،

به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود

لجوجتر و مصمم تر است.

سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.

اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.

در زندگی، معنای واقعی

سرسختی، استواری و مصمم بودن را،

در دل نرمی و گذشت باید جستجو كرد.

گاهی لازم است كوتاه بیایی...

گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...

اما می توان چشمان را بست وعبور کرد

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...

گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوزی که نبینی....

ولی با آگاهی و شناخت

و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط رها| |

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 8:52 بعد از ظهر توسط رها| |


معلوم مان نشد

كه كدامین مان

آن یكی بود ، كه بود

                       و كدامین

                             آن كه

                                  نبود...

من

 كلاغ ِ زالی بودم

گمشده در /  زمستانی دور

لا به لای آخرین برفی كه آسمان باریده بود / پنهان

میان ِ دسته ،دسته

 كلاغان سپید پوش شهری

كه بر آن /  ذغال باریده بود...

 

من اما سپید نپوشیده بودم

                كه تنها كلاغ زالی بودم

                     در منتهی الیه قصه های جن و پری گُم...

 

تلخ كام  ِهمیشه ی رؤیاهای خام

زیر آسمانی كه بالاترین ِ رنگ هاش /  سیاهی بود

                                و سرخی افق اش را من

                                                           پر پر زده بودم...

                                                         و افسوس

                                                                كه تنها " كلاغ ِ زالی"  بودم...

 

                               مرا به خاطر بسپار

                                      مثل طعم رگه های آلبالو

                                         لا به لای كاسه ای از  برف چال ِ  كودكی ات

                                                                                           سُرخ...

 

                                                           تا وقتی بزرگ می شوی

                                                           شاید

                                                                  به خانه

                                                                          رسیده

                                                                                 باشم...

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 5:25 بعد از ظهر توسط رها| |

دلم همیشه می دوید،

دنبال بادبادک های عشق

بیچاره

هیچوقت ندونست

که این فقط یه بازیه!

آخرش بادبادک رها میشه تو آسمون!

رشته احساس،

پاره میشه

می افته روی بوم!

توی دستهام،

پر از یادگاریه

ته نگاه من،

غم بی وفائیه

ای کاش،

ماه می شد بادبادک عشق

بجای دل

مهتاب می دوید

تا ابد

دنبال دل!


دلم برای تولدت تنگ است 

دلم برای بیداری سطرهای دو نفره مان در شبهای چهارپاره تنگ است

دلم برای عقده های وا  نشده ی جادویت تنگ است

دلم برای روزنامه های خیس در عصر ولیعصر

و تمام رستوران های کوبایی جهان که میزهایشان زانوانمان

را بهم می چسباند...

و دلم برای تو عجیب تنگ است مامان گلم

8سالگرد فوت مامانمو به خانواده ی عزیزم تسلیت میگم


از دایی هام و خالم که تسلیت گفتن ممنونم



نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط رها| |

سلام به تو که دوستت دارم و افسوس نمی دانی ...
نمی دانم با چه کلماتی نامه را آغاز کنم ،
چون نمی دانم حرف های دلم را به تو که دوستت دارم ،
به تو که تنها کسی هستی که دریچه های قلبم را به سویت می گشایم چگونه بگویم ...
آتش عشقت بر جانم افتاده و هرگز خاموشی بر آن نیست ...
حالا که نیستی مثل مرداب تنهایم ،
مثل مرداب آرام و ساکت و غمگین ...
اما این را هم بدان که اگر کنار من باز نیایی
مرا هم چون مرداب سکون و مرگ فرا می گیرد !
مرداب تنهاست و من تنها تر ...
بدون تو در آسمان عشق من نوری نمی تابد و
تمام زندگیم را یکدم رنج و غم فرا گرفته ،
بیا و برگرد و حرف هایم را در نگاهم بخوان ...
بخوان و بدان که بی تو شمعی بی پروانه شده ام ...
و نمی دانم طوفان عشق سرکشم را بی تو چه کنم ؟!
تو نیستی تا حرف هایم را به تو بگویم
پس غم بی هم زبانیم را به باد می گویم
تا شاید آن را در گوش تو زمزمه کند و تو را نزد من بازگرداند ...
خواهش خاموشم را در چشم های خسته ام ببین ...
دیشب خیال روی تو به من گفت که تو باز خواهی گشت !
آیا تو این رویای دور را رنگ واقعیت می بخشی ؟
می دانم باز می گردی و تمام کوچه پس کوچه های قلبم را
لبریز از آمدنت خواهی کرد ...
مرا همانگونه ببین که هستم ،
همانگونه که تو را دوست می دارم ...
من از تو آمدن و برگشتنت را می خواهم ،
پس بیا و دست مرا بگیر و از این شهر غربت زده ،
از این شهر غم زده به رویاهای خود ببر ...
و بدان که دوستت دارم و آمدنت را می خواهم ...
به انتهای احساسی آرام می اندیشم ،
به آنچه که آرامشی بزرگ است و تو همان آرامشی ...
پاکی احساس و قلبت ، روحم را نوازش می دهد ...
با وجود تو طراوتی را در وجودم حس می کنم خالی از هوی و هوس ...
اما حالا تنها تصویر خیالیم از توست که
همراه با آرامش به من زجر دوری تو را یادآور می شود ...
تو همچون باران پاکی ، پاک و زلال ...
بیا و مرا از عشق سیراب کن ...
تصویر برگشتن تو مرا تا اوج می برد و آرام میکند ...
پس بیا و با من باش ..
برگرد و باز با من باش و با من بمان ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط رها|

چرا غمگینی ؟ : عاشق شدمآیا عشق شیرین است ؟ : بله شیرین

تر از زندگیچرا تنهایی ؟ : ویژگی عاشق هاستلذت تنهایی چیست ؟ : فکر به او و خاطرات اوچرا می روی ؟ : برای اینکه او رفتدلت کجاست ؟ : پیش اوقلبت کجاست ؟ : او برده
پس حتما بی رحم بوده  نه ؟ : نه اصلا
چرا ؟ : چون باز هم او را میپرستم . .

ضیافت های عاشق راخوشا بخشش، خوشا ایثار

 

خوشا پیدا شدن در عشق برای گم شدن در یار

 

چه دریایی میان ماست، خوشا دیدار ما در خواب

 

چه امیدی به این ساحل، خوشا فریاد زیر آب

 

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

 

خوشا مردن، خوشا از عاشقی مردن

 

اگر خوابم اگر بیدار، اگر مستم اگر هوشیار

 

مرا یارای بودن نیست تو یاری کن مرا ای یار

 

تو ای خاتون خواب من، من تن خسته را دریاب

 

مرا همخانه کن تا صبح، نوازش کن مرا تا خواب

 

همیشه خواب تو دیدن، دلیل بودن من بود

 

چراغ راه بیداری اگربود، از تو روشن بود

 

ضیافت های عاشق راخوشا بخشش، خوشا ایثار

 

خوشا پیدا شدن در عشق برای گم شدن در یار

 

نه از دور و نه از نزدیک، تو از خواب امدی ای عشق!

 

خوشا خود سوزی عاشق ، مرا آتش زدی ای عشق!

 

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

 

خوشا مردن، خوشا از عاشقی مردن ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط رها|

حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه


گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه


گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم


گفت: دارم میمیرم


گفتم: یعنی چی؟


گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟


گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.


گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده


با تعجب نگاه کرد و


گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش


گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟


گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خی


لی ناراحت شدم


از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،


تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،


خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،


اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی


نداشت،

خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد


با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه


من رفتنی ام و اونا انگار نه


سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم


بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم


ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم


گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک


میکردم

مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم


الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم


حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن


و قبول میکنه؟


گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب


شدنشون واسه خدا عزیزه


آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر
داشت میرفت


گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟


گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!


یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم:


مگه بیماریت چیه؟


گفت: بیمار نیستم!


هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم


گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم،


رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و


باز گفتند : نه!


خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟


باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد



نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 8:52 بعد از ظهر توسط رها| |

دختر کوچک و آقای دکتر در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت: در را شکستی ! بیا تو در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم ! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است . دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم . دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم. اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد . دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود . دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد . زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد . دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما میمردی ! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد . پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا ….. !


از پشت شيشــ ــه هاي بزرگ دلتنگــ ــي گريه ميكنـ ـــم و آرزو ميكنـــم 

 كه كاش براي يك لحظـ ـــه فقط يك لحظه آغوش گرمـ ــت را احساس كنــ ـم


ميخواهـ ــم سر روي شانه هاي مهربانـ ـــت بگذارم تا ديگر از گريه گـ ــــم نشوم


تو مرا به ديـ ــار محبتها بردي و صادقانـ ـــه دوستم داشتـ ـــي


پس بيا و باز در اين راه تلاش كـ ـــن اگر طاقت اشكهايـــ ــم را نداري


در راه عشقـ ــي پاک تر و صادقانه تر  ، زيرا كه من و تو ما شده ايـ ــــم


پس نگذار زمانـ ـــه ی بيرحم دلهايـ ـــي را كه ز هم جدا نشدنـ ـــي است را به درد آورد


دلم را به تو دادم و كليـ ــدش را به سوي آسمان خوشبختـ ـــي ها روانه كردم


چه شبها كـ ــه تا سحر به يادت با گونه هـ ــــاي خيس از دلتنگي به سر بـ ـــردم


چه روزهـ ـــا با خاطراتت نفس كشيـ ــــدم


پس تو اي سخـ ـــاوت آسمانــ ــي من


مرا درياب كه ديوانـ ــه وار دوستـ ــــ ــ ــ ــ ـ ـــت دارم.

ميان ابرها سير مي‌كنم
هر كدام را به شكلي مي‌بينم
كه دوست دارم
مي‌گردم و دلخواهم را پيدا مي‌كنم
ميان آدم‌ها اما
كاري از دست من ساخته نيست
خودشان شكل عوض مي‌كنند
بـراي اتـفـاق هـايي كه نـمي افـتـد ...
بـراي دستـي كـه نـگـرفـتم
بـراي اشكـي كـه پـاك نـكـردم
بـراي بـوسـه اي كـه نـبــود
بـراي دوسـتـت دارمـي كـه مـرده بـه دنـيـا آمــد
بــراي مـن كـه وجـودم نـبـودن اسـت
مــرا بـبـخـش ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط رها|


پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد.

در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد.

 عابراني که رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.

 پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند

سپس به او گفتند:

بايد ازتو عکسبرداري شود تا جايي از بدنت آسيب نديده باشد.

 پيرمرد غمگين شد و گفت:

 عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست.

پرستاران از او دليل را پرسيدند.

پيرمرد گفت...

زنم در خانه سالمندان است.

هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم.

نمي‌خواهم دير شود!

پرستاري به او گفت:

خودمان به او خبر مي‌دهيم.

 پيرمرد با اندوه گفت:

خيلي متأسفم.

 او آلزايمر دارد.

چيزي را متوجه نخواهد شد! 

حتي مرا هم نمي‌شناسد!

پرستار با حيرت گفت:

 وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد،

 چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟

 پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت:

 اما من که مي‌دانم او چه کسي است...!

در فصل تگرگ عاشقت میمانم ، با ریزش برگ عاشقت میمانم ، هر چند تبر به ریشه ام میکوبی ، تا لحظه مرگ عاشقت میمانم


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 4:25 بعد از ظهر توسط رها|