تبليغاتX
Wolf Of NiGhT

سهراب سپهری - پست ثابت-برای دیدن پست جدید برین پایین

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای

خوشبختی خودت دعا کنی؟


ای آسمان به سوز دل من گواه باش ، كز دست غم به كوه و بیابان گریختم‎ ‎داری خبر كه شب همه شب دور از آن نگاه ، مانند شمع سوختم و اشك ریختم؟

از اقایون محترم خواهش میکنم شماره هاتونو نزارین

چون با شما تماس گرفته نخواهد شد فقط به خود زحمت

میدهید


 

نوشته شده توسط رها در جمعه سی و یکم تیر 1390 ساعت 1:38 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


به نام عاشق

چو هستی را رقم اغاز کردند
به نام عشق دفتر باز کردند
به عالم گر نبودی عشق را نام
کجا این نقش رنگین ساز کردند
اگر عاشق نبودش عشق جانسوز
کجایش در حریم راز کردند
خدا عشق است و معشوق است وعاشق
به عاشق عشق را دمساز کردند
نیاز عاشقان خود ناز معشوق
که در عشق این نیاز و ناز کردند
ندانم انچه دانم از تو دانم
تورا با جان من انباز کردند
غم هجران دل با ناله عود
از اول همدم و همراز کردند


 

نوشته شده توسط رها در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ساعت 5:8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


حقیقت...

تویی که همزاد منی

به من بگو خونه کجاست؟

مرزه میون من و تو

کجای این پنجره هاست؟

به من بگو خونه کجاست تو این شبای توبه تو؟

ریشه ی دلتنگیه ما

توی کدوم خاکه؟.... بگو

کنار تو دریای ام

که از شبو طوفان جداست

هرجا منو تو باهمیم

گستره ی خونه ی ماست

دوره منوعطرخودت

حصاری از رویا بچین

خونه همینه...نقطه ای

فراتر از خاکو زمین

تویی که همزاد منی

به من بگو خونه کجاست؟

مرزه میونه منوتو کجای این پنجره هاست؟

۲

چشماتو ببند اروم

دستاتو به من بسپار

فرصت بده عاشق شم

لبخند بزن یکبار

از وقتی طلوع کردی

غرقم تو هوای تو

فرصت بده این خورشید

پرپرشه به پای تو

اغوشه تو دنیامه

نازدونه گله بادوم

سرمامو تحمل کن

اروم بخواب...اروم

باتو همه تکراه

بیداریه اتیشم

امابدونه تو هرثانیه کم میشم

چشماتو ببند اروم

دستاتو به من بسپار

فرصت بده عاشق شم

لبخند بزن یکبار

۳-حرف های منـــــــــــ برایــــــــ------تــــــــــــــــــــــــــــــو

اومرده است اوپشت ابرها و ثانیه ها....مادرم سیب میچید وقتی خبر مرگش را به اودادند

سیب از دسته مادرم افتاد وکمرش شکست...

اومرد وقتی من داشتم یادمی گرفتم چهره اش را از برشوم.....واورفت

می ترسم چهره اش ازخاطرم پاک شود

وقتی رفت دستان زمین گرم بود و جگراسمان داشت می سوخت

چرا اسمان به زمین نیامد؟

چراباران نبارید؟....چرا خدا مرا دوست نداشت؟....چرا کاری نکرد من هم دستانش را بگیرم؟

چرا کاری نکرد دله دنیا بشکند؟....چرا زمین را نبرد؟...مردم شهر را نبرد؟....عروسک های خواهرم را

نبرد؟...مرا نبرد؟....چرا اورا از من گرفت؟.....چراااااااااااااااااااااااا؟....چرا من اینقدر دلتنگ اوهستم؟...چرا خدا

 مرا دوست ندارد؟...چرا اجازه داد اوبرود؟

ومن می ترسم

که سیب از دستم بیفتد.....


 

نوشته شده توسط رها در چهارشنبه نهم فروردین 1391 ساعت 5:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بی تو...

دیگه هیچ وقت ساعت ۷ تکرار نمیشه.........که بیایم پیشت.....

ای روزگار

دیشب اولین شبه بی تو بود.......من گریه می کنم.....تو می خندی.....خدا دستاتو گرفته

دسته منم از آسمون کوتاست

و

می ری.....

خیلی دلم برات تنگ میشه...خیلی

""""""""""""از خانه بیرون میزنم اما کجا امشب؟

شاید تو می خواهی مرا درکوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها زیر درخت شب

می جویم اما نیستی در هیچ جاامشب

ای ماجرای شعر و شب های جنون من

آخرچگونه سرکنم بی ماجرا امشب؟

هرشب صدای پای تو می امد از هر چیز

حتی زبرگی هم نمی آید صدا امشب

حال سایه ای دیدم شبیهت نیست...اما حیف

ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

گشتم تمام کوچه ها را یک نفرهم نیست

شاید که بخشیدند دنیا رابه ما امشب

طاقت نمی ارم توکه می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی توتا امشب

ای ماجرای شعرو شب های جنون من

آخرچگونه سرکنم بی ماجرا مشب؟ """""""""


 

نوشته شده توسط رها در چهارشنبه نهم فروردین 1391 ساعت 5:10 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سخت ترین دیدار

سخت ترین دیدار....دیدار اونی که به جای همه عشقی که بهش دادی یه قلب

زخمی برات یادگار بذاره و تو نگاهش کنی و باز مثل روز اول دلت بلرزه و حس

کنی هنوزم دوسش داری.... بخوای همه تنهایی رو که به امید برگشت دوباره

تحمل کردی تو گوشش فریاد کنی اما حتی نتونی.... به چشماش نگاه کنی که

بفهمه با همه بدیهاش هنوزم با همه قلبت دوسش داری اما ببینی چشاش داد

می زنه که دلش ماله یکی دیگه اس.... تمام روزهایی که تنها بودی.



 چی بگم از کجا بگم/ دردمو با کیا بگم

بهتره که دم نزنم/حرفی از عشقم نزنم

از عشقی که گم شدورفت/عاشق مردم شدورفت

عشقی که بی فروغ نبود/برای من دروغ نبود

بغض نشسته تو گلوم/وقتی نشستی روبه روم

من از خودم چرا بگم/می خوام از اون چشا بگم

خیره تو چشم مست تو/دست میدم به دست تو

دل از زمونه می کنم/حرف دلم رو می زنم

چه حالتی داره چشات/نرگس بیماره چشات

چشم تو خوابم می کنه/مست و خرابم می کنه

وقتی نشستی روبه من/از عاشقی بگو به من

بذار چشات دل ببره/این جوری باشه بهتره

چشات اگه پس نزنن چشمای سرسپرده مو

میشه فراموش کنم خاطره های مرده مو



 

نوشته شده توسط رها در جمعه پنجم اسفند 1390 ساعت 7:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سوگند عشق

قسم به عشق پاکم به خاک

قسم به عاشقان و قلبی ناب

قسم به قول و قلب و عهدمون

قسم به عاشقی که بی معشوق پریشان میشود

قسم به آن دلبازی و دلداری ها

قسم به آن دلنوازی و دلواپسی ها

قسم به آن عاشق و دلباخته

قسم به آن مجنون دلسوخته

قسم به عشق بازی،خسرو و شیرین

قسم به بنده نوازی های تلخ و شیرین

قسم به شکسته دلان بازار بی وفایی

قسم به رنجبران بی پناهان و درماندگان

قسم به شب سیه

قسم به کیهان بی کران

قسم به آستانه ی طولانی درد و رنج

قسم به عذاب و غصه و غم

من،تو را بس دوست می دارم

تو را از همه عالم جدا میدانم

مبادا..در دیار بی وفایی

جدا از مهر و محبت و روز خوش آشنایی..بروی به خاموشی

رهسپار راه بی پایان عشق بمان...که این راه مقدس است


 

نوشته شده توسط رها در جمعه پنجم اسفند 1390 ساعت 7:23 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


#*#

◄◄◄ دوســتـــ♥ــای گلـم...

♥زیاد مهمونتون نیستم...

♥دارم میرم...

♥معلوم نیست کی بیام...

♥دلم براتون تنگ میشه....

♥دعا کنید برام...


♥همتونو دوست دارم♥

♥امیدوارم در تمام مراحل زندگی موفق باشید...

♥یادت باشه چون دوست منی پس محکومی به شاد بودن...

♥می دونی که

√ √ ناراحتم اگه ناراحت باشی...

♥پس خوش باش...

♥پروردگارا دوستانی دارم که در اعماق قلبم جای دارند ندیدمشان ولی ...

♥حسشان که کردم...

♥ای مهربانترین آنها را نگه دار باش...آمـین♥

به خاطر دوست داشتنت خجالت نکش ؛ اونی باید خجالت بکشه ، که میدونه دوسش داری اما .... دوست داشتن "بلد" نیست



باز سرفه های خشک سیگار!
مستی بی وحشت...
ساعت 12 شب؛
خیابانی آرام،
خاموشی سگ ها
روزهای بی خاطره
،
دلتنگی مدام،
تنهایی
فکر
،
فکر
؛
فکر!

دلم
پُر است
پُر پُر پُر

آنقدر که گاهی
اضافه اش از چشمانم میچکد !


 

نوشته شده توسط رها در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ساعت 2:18 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


اگر فکر مي کني که رفتنت باعث شکستنم مي شود.


اگر فکر مي کني که از پس رفتنت اشک مي ريزم.


اگر فکر مي کني که با نبودنت لحظه هايم خالي مي شوند.


اگر فکر مي کني که هر لحظه دلم براي بوسه هايت تنگ مي شود.


اگر فکر مي کني که بي تو مي ميرم.


بسيار درست فکر کرده اي.


خب تو که مي داني نبودنت را  تاب نمي آورم....


    پس بمان .......


 می دانم روزی از کوچه دل تنگی هایم گذر خواهی کرد
من آن روز کوچه را با اشک هایم آب خواهم داد
تا بوی خوش آمدن یار همه را با خیر کند
و به انتظار دیرینه من پایان دهد
و من تو را
عشقت را
حتی دوست نداشتن هایت را
در سینه ام
در خیالم
در روحم

حبس خواهم کرد.

من، با تو بودم و تو، از من چه دور بودی                          
ای کاش تو هم مث من کمی صبور بودی
نگاه من به چشم تو، اما نگات جای دیگه                          
دلم با حرفای تو بود،دلت با حرفای دیگه
اولا میگفتی به من"فرشته ی خدا شدی"                         
اما نفهمیدم چرا تو از دلم جدا شدی
من واسه تو یه عکس شدم،تو واسه من یه بت شدی           
نگو که عاشقم بودی،نگو تو عشق فدا شدی
وقتی شروع شد قصمون گفتی به من "دوسِت دارم"             
اما نگفتی" خیلی زود، تو رو تنهات میذارم"
گفتی به من" مهتابِ من از عشق سیرت میکنم"                  
نفهمیدم معنیشو که، این بود "اسیرت میکنم"
گفتی که" میدونی چرا من فقط عاشق شبام؟                       
چون که چشای تو فقط چراغ میشه شبا برام"
آره گفتی خیلی از عشق و محبت                               
گفتی از نجابت و مهر و صداقت
گفتی اما خودِتم باور نداشتی حرفاتو                            
نمیدونستی به کی باید بگی دروغاتو
اما من تموم حرفای تورو از بر شدم                            
من همه دروغاتو باور شدم.



 

نوشته شده توسط رها در جمعه شانزدهم دی 1390 ساعت 9:23 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


)(


وقتی لحظه مرگم فرا خواهد رسید
وقتی که دگر دست از دنیا خواهم کشید
وقتی که دگر روی ماهت را نخواهم دید
وقتی که دگر دیده از جهان خواهم بست
تو مرا غسل و کفن کن
تو مرا آرام در خاک کن
تو برایم بی صدا اشک ریز
هنگام آمدن بر روی مزارم بیاور برایم شاخه گل عشق را
هنگام رفتن ببوس بالین خاک را.


 

نوشته شده توسط رها در جمعه شانزدهم دی 1390 ساعت 8:54 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


مامان

مادر ، ميخواهم با اشک هايم ، گلي بپرورم


به رنگ خون دل وبه قامت هزاران دريغ و آه


و در روز مادر بر مزارت گذارم



مادر ، در اين روز ، آهم را بنگر و دريغم را شاهد باش.


هنوز باور ندارم که تو رفته اي.


هنوز دست احساس تو را حس ميکنم


تو زنده اي ...




می آیی و به آرامی از کنار وجودم میگذری

میگذری و به آرامی در جاده ی سرد فاصله ها قدم میزنی

قدم هایت را میشمارم

یک دو سه ....

چقدر دور میشوی

چه بی صدا

نمی دانم به دنبال تو قدم بردارم یا ثابت بمانم

این بار تو بگو

بمانم یا بیایم؟؟؟؟



 

نوشته شده توسط رها در دوشنبه دوازدهم دی 1390 ساعت 9:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت


 دو قطره آب كه به هم نزدیك شوند، تشكیل یك قطره بزرگتر میدهند...

 اما دوتكه سنگ هیچگاه با هم یكی نمی شوند !

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم،

فهم دیگران برایمان مشكل تر، و در نتیجه

امکان بزرگتر شدنمان نیز كاهش می یابد...

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،

به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود

لجوجتر و مصمم تر است.

سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.

اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.

در زندگی، معنای واقعی

سرسختی، استواری و مصمم بودن را،

در دل نرمی و گذشت باید جستجو كرد.

گاهی لازم است كوتاه بیایی...

گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...

اما می توان چشمان را بست وعبور کرد

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...

گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوزی که نبینی....

ولی با آگاهی و شناخت

و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت


 

نوشته شده توسط رها در دوشنبه دوازدهم دی 1390 ساعت 9:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


اگه


 

نوشته شده توسط رها در یکشنبه یازدهم دی 1390 ساعت 8:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


آخر قصه...


معلوم مان نشد

كه كدامین مان

آن یكی بود ، كه بود

                       و كدامین

                             آن كه

                                  نبود...

من

 كلاغ ِ زالی بودم

گمشده در /  زمستانی دور

لا به لای آخرین برفی كه آسمان باریده بود / پنهان

میان ِ دسته ،دسته

 كلاغان سپید پوش شهری

كه بر آن /  ذغال باریده بود...

 

من اما سپید نپوشیده بودم

                كه تنها كلاغ زالی بودم

                     در منتهی الیه قصه های جن و پری گُم...

 

تلخ كام  ِهمیشه ی رؤیاهای خام

زیر آسمانی كه بالاترین ِ رنگ هاش /  سیاهی بود

                                و سرخی افق اش را من

                                                           پر پر زده بودم...

                                                         و افسوس

                                                                كه تنها " كلاغ ِ زالی"  بودم...

 

                               مرا به خاطر بسپار

                                      مثل طعم رگه های آلبالو

                                         لا به لای كاسه ای از  برف چال ِ  كودكی ات

                                                                                           سُرخ...

 

                                                           تا وقتی بزرگ می شوی

                                                           شاید

                                                                  به خانه

                                                                          رسیده

                                                                                 باشم...


 

نوشته شده توسط رها در یکشنبه یازدهم دی 1390 ساعت 5:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بادبادک های عشق

دلم همیشه می دوید،

دنبال بادبادک های عشق

بیچاره

هیچوقت ندونست

که این فقط یه بازیه!

آخرش بادبادک رها میشه تو آسمون!

رشته احساس،

پاره میشه

می افته روی بوم!

توی دستهام،

پر از یادگاریه

ته نگاه من،

غم بی وفائیه

ای کاش،

ماه می شد بادبادک عشق

بجای دل

مهتاب می دوید

تا ابد

دنبال دل!


دلم برای تولدت تنگ است 

دلم برای بیداری سطرهای دو نفره مان در شبهای چهارپاره تنگ است

دلم برای عقده های وا  نشده ی جادویت تنگ است

دلم برای روزنامه های خیس در عصر ولیعصر

و تمام رستوران های کوبایی جهان که میزهایشان زانوانمان

را بهم می چسباند...

و دلم برای تو عجیب تنگ است مامان گلم

8سالگرد فوت مامانمو به خانواده ی عزیزم تسلیت میگم


از دایی هام و خالم که تسلیت گفتن ممنونم




 

نوشته شده توسط رها در یکشنبه یازدهم دی 1390 ساعت 5:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


نامه

سلام به تو که دوستت دارم و افسوس نمی دانی ...
نمی دانم با چه کلماتی نامه را آغاز کنم ،
چون نمی دانم حرف های دلم را به تو که دوستت دارم ،
به تو که تنها کسی هستی که دریچه های قلبم را به سویت می گشایم چگونه بگویم ...
آتش عشقت بر جانم افتاده و هرگز خاموشی بر آن نیست ...
حالا که نیستی مثل مرداب تنهایم ،
مثل مرداب آرام و ساکت و غمگین ...
اما این را هم بدان که اگر کنار من باز نیایی
مرا هم چون مرداب سکون و مرگ فرا می گیرد !
مرداب تنهاست و من تنها تر ...
بدون تو در آسمان عشق من نوری نمی تابد و
تمام زندگیم را یکدم رنج و غم فرا گرفته ،
بیا و برگرد و حرف هایم را در نگاهم بخوان ...
بخوان و بدان که بی تو شمعی بی پروانه شده ام ...
و نمی دانم طوفان عشق سرکشم را بی تو چه کنم ؟!
تو نیستی تا حرف هایم را به تو بگویم
پس غم بی هم زبانیم را به باد می گویم
تا شاید آن را در گوش تو زمزمه کند و تو را نزد من بازگرداند ...
خواهش خاموشم را در چشم های خسته ام ببین ...
دیشب خیال روی تو به من گفت که تو باز خواهی گشت !
آیا تو این رویای دور را رنگ واقعیت می بخشی ؟
می دانم باز می گردی و تمام کوچه پس کوچه های قلبم را
لبریز از آمدنت خواهی کرد ...
مرا همانگونه ببین که هستم ،
همانگونه که تو را دوست می دارم ...
من از تو آمدن و برگشتنت را می خواهم ،
پس بیا و دست مرا بگیر و از این شهر غربت زده ،
از این شهر غم زده به رویاهای خود ببر ...
و بدان که دوستت دارم و آمدنت را می خواهم ...
به انتهای احساسی آرام می اندیشم ،
به آنچه که آرامشی بزرگ است و تو همان آرامشی ...
پاکی احساس و قلبت ، روحم را نوازش می دهد ...
با وجود تو طراوتی را در وجودم حس می کنم خالی از هوی و هوس ...
اما حالا تنها تصویر خیالیم از توست که
همراه با آرامش به من زجر دوری تو را یادآور می شود ...
تو همچون باران پاکی ، پاک و زلال ...
بیا و مرا از عشق سیراب کن ...
تصویر برگشتن تو مرا تا اوج می برد و آرام میکند ...
پس بیا و با من باش ..
برگرد و باز با من باش و با من بمان ...


 

نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ساعت 9:10 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


چرا؟

چرا غمگینی ؟ : عاشق شدمآیا عشق شیرین است ؟ : بله شیرین

تر از زندگیچرا تنهایی ؟ : ویژگی عاشق هاستلذت تنهایی چیست ؟ : فکر به او و خاطرات اوچرا می روی ؟ : برای اینکه او رفتدلت کجاست ؟ : پیش اوقلبت کجاست ؟ : او برده
پس حتما بی رحم بوده  نه ؟ : نه اصلا
چرا ؟ : چون باز هم او را میپرستم . .

ضیافت های عاشق راخوشا بخشش، خوشا ایثار

 

خوشا پیدا شدن در عشق برای گم شدن در یار

 

چه دریایی میان ماست، خوشا دیدار ما در خواب

 

چه امیدی به این ساحل، خوشا فریاد زیر آب

 

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

 

خوشا مردن، خوشا از عاشقی مردن

 

اگر خوابم اگر بیدار، اگر مستم اگر هوشیار

 

مرا یارای بودن نیست تو یاری کن مرا ای یار

 

تو ای خاتون خواب من، من تن خسته را دریاب

 

مرا همخانه کن تا صبح، نوازش کن مرا تا خواب

 

همیشه خواب تو دیدن، دلیل بودن من بود

 

چراغ راه بیداری اگربود، از تو روشن بود

 

ضیافت های عاشق راخوشا بخشش، خوشا ایثار

 

خوشا پیدا شدن در عشق برای گم شدن در یار

 

نه از دور و نه از نزدیک، تو از خواب امدی ای عشق!

 

خوشا خود سوزی عاشق ، مرا آتش زدی ای عشق!

 

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

 

خوشا مردن، خوشا از عاشقی مردن ...


 

نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ساعت 9:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


لحظاتی تا مرگ.....

حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه


گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه


گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم


گفت: دارم میمیرم


گفتم: یعنی چی؟


گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟


گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.


گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده


با تعجب نگاه کرد و


گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش


گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟


گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خی


لی ناراحت شدم


از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،


تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،


خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،


اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی


نداشت،

خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد


با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه


من رفتنی ام و اونا انگار نه


سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم


بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم


ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم


گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک


میکردم

مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم


الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم


حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن


و قبول میکنه؟


گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب


شدنشون واسه خدا عزیزه


آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر
داشت میرفت


گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟


گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!


یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم:


مگه بیماریت چیه؟


گفت: بیمار نیستم!


هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم


گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم،


رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و


باز گفتند : نه!


خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟


باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد




 

نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ساعت 8:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


***

دختر کوچک و آقای دکتر در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت: در را شکستی ! بیا تو در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم ! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است . دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم . دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم. اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد . دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود . دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد . زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد . دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما میمردی ! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد . پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا ….. !


از پشت شيشــ ــه هاي بزرگ دلتنگــ ــي گريه ميكنـ ـــم و آرزو ميكنـــم 

 كه كاش براي يك لحظـ ـــه فقط يك لحظه آغوش گرمـ ــت را احساس كنــ ـم


ميخواهـ ــم سر روي شانه هاي مهربانـ ـــت بگذارم تا ديگر از گريه گـ ــــم نشوم


تو مرا به ديـ ــار محبتها بردي و صادقانـ ـــه دوستم داشتـ ـــي


پس بيا و باز در اين راه تلاش كـ ـــن اگر طاقت اشكهايـــ ــم را نداري


در راه عشقـ ــي پاک تر و صادقانه تر  ، زيرا كه من و تو ما شده ايـ ــــم


پس نگذار زمانـ ـــه ی بيرحم دلهايـ ـــي را كه ز هم جدا نشدنـ ـــي است را به درد آورد


دلم را به تو دادم و كليـ ــدش را به سوي آسمان خوشبختـ ـــي ها روانه كردم


چه شبها كـ ــه تا سحر به يادت با گونه هـ ــــاي خيس از دلتنگي به سر بـ ـــردم


چه روزهـ ـــا با خاطراتت نفس كشيـ ــــدم


پس تو اي سخـ ـــاوت آسمانــ ــي من


مرا درياب كه ديوانـ ــه وار دوستـ ــــ ــ ــ ــ ـ ـــت دارم.

ميان ابرها سير مي‌كنم
هر كدام را به شكلي مي‌بينم
كه دوست دارم
مي‌گردم و دلخواهم را پيدا مي‌كنم
ميان آدم‌ها اما
كاري از دست من ساخته نيست
خودشان شكل عوض مي‌كنند
بـراي اتـفـاق هـايي كه نـمي افـتـد ...
بـراي دستـي كـه نـگـرفـتم
بـراي اشكـي كـه پـاك نـكـردم
بـراي بـوسـه اي كـه نـبــود
بـراي دوسـتـت دارمـي كـه مـرده بـه دنـيـا آمــد
بــراي مـن كـه وجـودم نـبـودن اسـت
مــرا بـبـخـش ...


 

نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ساعت 5:54 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


عاشقانه ترين داستان(عشق...)


پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد.

در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد.

 عابراني که رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.

 پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند

سپس به او گفتند:

بايد ازتو عکسبرداري شود تا جايي از بدنت آسيب نديده باشد.

 پيرمرد غمگين شد و گفت:

 عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست.

پرستاران از او دليل را پرسيدند.

پيرمرد گفت...

زنم در خانه سالمندان است.

هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم.

نمي‌خواهم دير شود!

پرستاري به او گفت:

خودمان به او خبر مي‌دهيم.

 پيرمرد با اندوه گفت:

خيلي متأسفم.

 او آلزايمر دارد.

چيزي را متوجه نخواهد شد! 

حتي مرا هم نمي‌شناسد!

پرستار با حيرت گفت:

 وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد،

 چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟

 پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت:

 اما من که مي‌دانم او چه کسي است...!

در فصل تگرگ عاشقت میمانم ، با ریزش برگ عاشقت میمانم ، هر چند تبر به ریشه ام میکوبی ، تا لحظه مرگ عاشقت میمانم



 

نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ساعت 4:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


برنامه ی کلاسی

salam bache haye nas nasi

khufiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiin

umadam ye upe nice bokonam

brarnameye kela30muno ba charmer dolls and wo0ow group

tozih bedam

avale sobi hamin ke radif aval yani ma(sara-mahsa-man-elmira)neshastim

agaye bak loo dabire nagshe bardari

umad hame ketabashun jeloshun bud dars mikhundan

vali ma neshaste budim

tu surate ham negah mikardim ke haj aga

zahmat keshid maro dars seda kard

vali elmiraro na

eliye gijam fek kard baraye kar seda karde goft

aga manam biyaam

unam goft 100% biya badesh rogayeh ba faribaro seda kard

mam hich kudum dars nakhunde budim

eli sararo hol dad ke to boro aval

sara ham eli ro ke bakloo goft

berin birun elmirara ro kelas nazasht

zang3 tasisate sakhteman dashtim ke

garar bud emtehan begire man goftam eli biya kelas

narim  mahsa goft manam nemiram poshte sare un sara

ke age nayayn manam nemiyam kelas

zang tafrih khord hame raft kelas be joz charmerdolls o wo0ow group(saba-homa)mundim

birun

chan nafare dg ke ba ham mishodim12 nafar

dar zemn hamun guruh budim ke 3 mehr az madre3 farar kardim

khanum tagi poor nazeme bichare

az mikrofon vagt dars esme hamamuno 1 be 1 seda zad

raftim goft ke bare 2 hast zang bezanin oliyatun biyad  1 hafte ekhrajin

manam goftam zang bezanin ye shomare dg begin javab nemidan

khune nistan hamin ke ino goftam didim saraye namard jim shod

namaaaaaaaaaaaard-refige nimeeeeeeeeeeeeeee rah

hala tu in vaz be saba homa mige bedin magnehatuno beduzam

  in che vazeshe badesh be un yeki nazem goft ke in 2khahar az panjere paridan o ina mano mahsa az khande

gash kardim

badesh tagipoor asabani shodo mahsaro dava kard

khob dg base bagiyasho dafe bad migam

dar zemn vagt nadaram khabaretun konam bebahshin dg


bye


 

نوشته شده توسط رها در پنجشنبه پنجم آبان 1390 ساعت 8:10 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


تولد ناز نازیم

nas nasi tafalodet mofalak

kheyli duset daram



10000000000000000000000000000000000 saL zende bashi o

tavalod haye ziyadi begiri



yadet nare kheyli duset daraaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaam


 

نوشته شده توسط رها در چهارشنبه چهارم آبان 1390 ساعت 11:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سارا

سارا

جونم تفلدت مبارک خیلی خوش گذشت

میسی


 

نوشته شده توسط رها در شنبه بیست و سوم مهر 1390 ساعت 0:2 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


o@m@i@d@a@m@m@a@m@n@u@n

توی باغ گل سرخی.توی آسمون ستاره جایی روسراغ 

نشون ازتو داره تاریخ تولد توتوی دفترحسابم شب که چشمامومی بندم بازنمیزاره بخوابم نگات جورعجیبی توی چشمام می درخشه دیوونم خدامی دونه کاش خودش منوببخشه توی تابستون نسیمی آفتابی توی زمستون توهمونی که گرونه نمی یاد به دستم آسون. وقتی من توآسمونم توتوی راهه زمینی مشکل اینه چون توعزیزی هرجاباشی نازنینی. سفردورودرازت بی خطرباشدالهی.بی خبرمنوگذاشتی ولی نه توبی گناهی قیمت نگاه نازت خیلیه مثل صداقت مثل غروب بودن توسختی واسه اثبات صداقت.توی خردادگل یاسی توی آبان گل مریم چه شکنجه ی قشنگی میکشیم من وتوکم کم.چه تفاهمی توعاقل من مات ودیوونه. در دلم دست چشاته اینم آخرین بهونه دل تویه وقتا سنگه یه روزم مثل بلوری.شبا قرص ماهی یه روزم یه تیکه نوری.حوصله که داشته باشی دوسه جمله میگی گاهی امامیلت که نباشه نداری حتی نگاهی چون غروب خیلی قشنگه توخود خودغروبی چی بگم قحطی واژه ست هرچی هستی خیلی خوبی عکس نازتوگذاشتم گوشه سفیددفترتادیگه هیشکی نبینه هرچی پنهون باشه بهتر.مثل آسمون عجیبی شبی آبی شبی قرمزولی هررنگی که باشی منودوست نداری هرگز.یه روزی میشی یه دریایه روزی مثل یه کوهی هرچی که دلت میخواد باش هرجاباشی باشکوهی. لااقل یه لطفی کردی وواسم نوشتی. معنی حرف تواین بودکه مطیع سرنوشتی دلمودادم به دست تویادگاری قابلی نداره بردارمی دونم دوسم نداری وقتی که بارون می گیره چشام ازعشق توخیسه دل برات به قول سهراب زیربارون می نویسه تنهاآرزومی همیشه.تایادم نرفته راستی کاش یه روزبهم بگی که من همونم که میخواستی


 

نوشته شده توسط رها در یکشنبه هفدهم مهر 1390 ساعت 9:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


harfe akharam


ba  ye kalame fagat yekalame zendegimo

mituni degargun koni

khoda ruzi ro nayare ke fagat ye kalame begi tamum

az injam migam un ruz ruze akharin nafas

keshidanam mishe

pa entekhab ba to



 

نوشته شده توسط رها در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 ساعت 8:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


برای این دنیا نیستی

تو را چطور به قلم بسپارم تا از غروب دلگیرت بگوید؟

هر چه از دوری و نبودنت شکوه کنم،لحظه ای از تنهایی و غریتت را تسلی نمی دهد

تو برای این دنیا نیستی

تو تمام نیازهای دل بی پناهم هستی

در یک جمله می گویم

دوستت دارم


 

نوشته شده توسط رها در سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ساعت 5:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خسته ام

خسته ام

خسته ام از حرف های تکراریخسته ام از لبخند اجباری

خسته ام از بغض های بیهودهخسته ام از غم های نیاسوده

خسته ام از تلخی شبهاخسته ام از دیدن رویا

خسته ام بس کشیدم غم هر ناکسی

خسته ام بس که نالیدم دربی کسی

خسته ام از قلبهای در دست ها بازیچه شد

خسته ام از قلب های شکسته درمان نشده

خسته ام از گریه های زار وزار

خسته ام ای خدا؟چرا منو نمیرسونی به دیدار


 

نوشته شده توسط رها در سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ساعت 5:51 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خودم

تا حالا دلم اینقدرنگرفته بود من مامانمو میخوام

فقط مامانم

چون تنها اون که همیشه کمکم میکنه

ای خدا  منو به مامانم برسون خیلی زود



یک شبی مجنون نمازش را شکست

 بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهم باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم


 

نوشته شده توسط رها در پنجشنبه هفتم مهر 1390 ساعت 1:4 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


گیتار-...

واااااااااااااااااااااااااااااااااااای بچه ها کلاس گیتارم شروع شد

کلاس رقص هنوز مشخص نی


kill me please




من برای تو یا هرکس دیگر زیادی پاکم ..تنت ازارم میدهد..چنان که جهان خدارا..!





درون پر دردم را به خاک میسپارم

ااااااه ای روح سرگردانم با مرگ حقیقت را خواهی یافت.

ای جسم خسته در اغوش خاک ارام بگیر..اغوش سردو نمور ابدی تورا خواهد جوید

و کرم ها بر چهره ی پردردت خواهند گریست

درون قبر کنار جسدت ارزو های مرده ات قرار دارد

عاقبت به گور بردی....

روحت اما روحت ای ازاده چه ارام بر مزار عاشقان صلح پرواز میکند و

خونت بر خاک ادامه ی ازادگیست

از امروز تا ابد به رقص در بیا و بخند به زخم های بر تنت و به جای طناب بر گردنت

و بر مهره های باقی مانده از بدنت.. برقص و بخند به پوچی عدالت.

 و به پرواز بیا تا ظهور منجی ات....



نوشته ی خودم نی از یه جایی کپی کردم


 

نوشته شده توسط رها در چهارشنبه سی ام شهریور 1390 ساعت 0:23 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


نخجوان-جلفا

سهلااااااام بچه های خوبم نازم

جاتون خالی به خصوص اونایی که

طرفدار ازادی هستن

نخجوان چه جایی ها

عجب دافایی داره نگو

wo0o0o0o0o0ow

من که کلا هنگ کرده بودم

خوب بزارین توضیح بدم تا خوب بفهمین منظورمو

شب قرار شد که بریم نخجوان

صبح ساعت 5 همه بیدار شدیم

اهالی منزلو میگم ها

راه افتادیم  تا این که ساعت 9 اینا بود رسیدیم جلفا

صبحانه خوردیم با دوستای بابا (خانواده)

بعد از صبحانه رفتیم سراغ مرز و پاسپورت

و اما مرز

چون عکس من شبیه خودم نی

به من گیر دادن اونم چه گیری

مرده هی میگه نیگا به دوربین

خلاصه شناسایی شدم مرده با خنده

میگه اصلا شبی خودت نی و فلان

بالاخره رفتیم همین که از مرز خاریش شدیم

شالا گمو گور شد

کلا 7 ساعت گشتیم

انصافا عجب زنهایی داره هاااااااا زن میگم فرقی نداره

دخی یا زن

همشون چاق

وزن:90-85

قد:کوتوله

لاغر کم پیداس

لباس مدرسه هاشونو بگو 

معرکه بود خیلی خوشمل بود

گاها دخی خوشگل باربی-گاها زشتتتتتتتتتتتتتتتتتت

فقط مرکز شهر تمیز خوشگل با کلاس بود

بازم یه تعریف از دخترای اینور مرزی

وقتی میرفتیم یه پسمل نخجونی گفت 

دخترای ایران چه خوشگلن

سولماز خانوم ,خانوم دوست بابام گفت که

تو یکی کم بودی

من خلاصه کردماااااااااااا خیلی خوش گذشت

اگه بخوام تعریف کنم 7 صفحه پر میشه

برگشتنی هم که کلی خسته بودم

لالا کردم بازم خوش گذشت چسبیداااااااااااا




 

نوشته شده توسط رها در شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ساعت 1:46 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


موتور

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام سلام سلام

خوبین

بچه ها چه کارها که دختر نمیکنه

ولی من میکنم

بابا زحمت کشید رفته موتور خریده

خودشم از اون پرشی ها

دیروز با پریسا رفتیم موتور سواری

بابا اومد که یاد بده

حالا میگه که

فعلا خیابون نرو میخوری زمین دست و پات میشکنه

گفتیم باشه

حالا بابا روندنشو یاد داد رفتیم بالا

در ضمن اینم بگم بابا برای تفریح خریده

نگین باباش دکتر ولی موتور میرونه هااااااااااااا

خلاصه

شب شد بابا درمانگاه بود

با پریسا موتور و برداشتیم رفتیم

اونقدنه حال داد که نگو

بابا اومد بهش گفتیم

گفت شما!!!!!!!!

گفت بیاین دوباره برین ببینم بلدین اخه

مام با کمال میل رفتیم

پری نشست پشت من راننده

رفتیم که رفتیم عجب حالی داد

یه ماشین با سرنشین 1دختر 3پسر

به ما نگاه کردن و خندیدن

بعدش ما رفتیم پیش نگار

اونم شوک شده بود

حالا ما پیاده شدیم بابا با نگار رفت

خلاصه کلی حال داره موتور سواری

از این به بعد با موتور هر روز میرم بیرون

wo0o0o0o0o0o0oooo0o0o0o0oo0o0o0o0o0o0w



 

نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ساعت 5:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت